من که میگویم باید عاشق چشم شد... اصلن عشق در چشم است که موج میزند ٬زلال است و پاک ! بی حقه٬ بی کلک ٬بی ریا... نابِ ناب! نمیفهمم چگونه از طره یار و کمند گیسو و لعل لب سخن میگویند باید در زلالی چشم قایقرانی کرد و پارو زد و پارو زد تا به گردباد درخشان آن دو سیاه رسید... اصلن باید در آن غرق شد ؛ با شوق با اشتیاق با میل قلب با لبخند... باید لابلای آن مژه های پر و مشکی فر خورده تاب خورد ٬ خندید ٬ قهقهه سر داد... باید در آن خط حاشیه قوس دار نشست ٬ زانو بغل کرد ٬ سر روی زانو نهاد و به این فکر کرد که واقعا چگونه آن همه عشق در دو بادام گنجیده... و چقدر خوشبخت است کسی که عشق را در دو چشمان سیاه میابد و چقدر خوشبخت تر است کسی که مالک آن دو مرمر همیشه براق شده است... آه... عشق در چشمان شرقی چه دلنشین تر است...! "مهربانو"